ندارد
شهر پراست از صدا.ماشین ها و بوق ها.گاهی فریادی.خانه پراز سکوت و خواب.اما صدای چکه هایی هم می آید.تو آنسوی آنسوی آن دورها هستی.انگار از دنیا نا امید شده باشم که تو نیستی.انگار تنها مانده ام که تو نیستی.به روی تو هم نباید بیاورم دلتنگی را.
شهر پراست از صدا.ماشین ها و بوق ها.گاهی فریادی.خانه پراز سکوت و خواب.اما صدای چکه هایی هم می آید.تو آنسوی آنسوی آن دورها هستی.انگار از دنیا نا امید شده باشم که تو نیستی.انگار تنها مانده ام که تو نیستی.به روی تو هم نباید بیاورم دلتنگی را.
اینجا هستی. به قدر کافی.به قدر فهمیدن خودم .به قدر دوری مان.روزها را راه می روم می آیم خانه و آشپزی می کنم.به خودم نگاه می کنم که حرف می زند.می خندد.ابله و کوچک می شود.غصه می خورد و چای .بعد می خوابم.کوتاه.کم.در دلهره .در درد.
اینجا آمدن سخت است یا سخت شده برمن.با خود قرار می گذارم بیایم و عاشقانه هایی بنویسم برایت.و همان وهای بی شمار تو.من در عالم پیوستگی فرو رفته ام رهش یافته ی رهش یافته.تو می دانی چه می گویم.بخاری روشن است.بخاری ها.فکر می کنم بخوابم و بروم هرجا که می خواهم.حالا حال کسانی را می فهمم .حال خوش پیوستگی شان را.به صدای تو گوش می دهم .قصه می خوانی .چندان هم کوتاه نیست.یاد پارک های دم کانال می افتم و صبح هایش.چرا؟!
امشب از همه چیز می نویسم .دیوانه دیده ای؟باید به خواب بروم.باید بیایی .اینجا