یونا

۷ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۹ آذر ۱۳۹۶، ۱۰:۴۳ ب.ظ

ندارد

شهر پراست از صدا.ماشین ها و بوق ها.گاهی فریادی.خانه پراز سکوت و خواب.اما صدای چکه هایی هم می آید.تو آنسوی آنسوی آن دورها هستی.انگار از دنیا نا امید شده باشم که تو نیستی.انگار تنها مانده ام که تو نیستی.به روی  تو هم نباید بیاورم دلتنگی را.


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ آذر ۹۶ ، ۲۲:۴۳
یونا یونا
سه شنبه, ۲۱ آذر ۱۳۹۶، ۰۳:۵۳ ب.ظ

بیست و یکم آذر

برگ های درخت آن سوی خیابان.در آفتاب سرد می لرزند در نسیم.طلایی نشده اند در پاییزی که رو به تمامی است.
ته دلم رفتن است.چمدانی و سمتی.فرصت های کمم.تمام رو زها ، تمام شب ها را ، تمام این وانهادگی را به روی خود نمی آورم.به روی دیگران نیز.اما می دانم خوش نیستم.
چای بنوشم و سکوت کنم.راه بروم و راه و راه و راه.
شعر بخوانم.پیام ها را هم بی خیال شوم.
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۶ ، ۱۵:۵۳
یونا یونا
چهارشنبه, ۱۵ آذر ۱۳۹۶، ۰۷:۳۳ ب.ظ

آذر

درخت ها در حوالی ام.درخت ها در پنجره ام.هزارسال شود هر روزم.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۶ ، ۱۹:۳۳
یونا یونا
چهارشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۵۷ ب.ظ

تق.دیر.

بی چشمداشت.مدفون تلخکامی ها.مقهور حکم ها ، طعنه ها .بی طاقت سنگ ها .بی طاقت خنده ها حتی .

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۳:۵۷
یونا یونا
چهارشنبه, ۸ آذر ۱۳۹۶، ۰۱:۴۴ ب.ظ

امروز هشتم

از خود مغمومم و رنجور.از من پذیرای خاموش.از من پذیرنده.خیال می کنم روزهایی خواهند آمد بی همه ی اینها.اما نمی آیند.من از همه ی این ها عبور خواهم کرد و زودتر از هر شود یا ای کاش یا آه و آرزویی ، نخواهم بود.من در انتهای نبودن خود.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ آذر ۹۶ ، ۱۳:۴۴
یونا یونا
شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۳۵ ب.ظ

حسود کلاغ های شهر

اینجا هستی. به قدر کافی.به قدر فهمیدن خودم .به قدر دوری مان.روزها را راه می روم می آیم خانه و آشپزی می کنم.به خودم نگاه می کنم که حرف می زند.می خندد.ابله و کوچک می شود.غصه می خورد و چای .بعد می خوابم.کوتاه.کم.در دلهره .در درد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۲۱:۳۵
یونا یونا
شنبه, ۴ آذر ۱۳۹۶، ۰۹:۲۳ ب.ظ

سرما

اینجا آمدن سخت است یا سخت شده برمن.با خود قرار می گذارم بیایم و عاشقانه هایی بنویسم برایت.و همان وهای بی شمار تو.من در عالم پیوستگی فرو رفته ام رهش یافته ی رهش یافته.تو می دانی چه می گویم.بخاری روشن است.بخاری ها.فکر می کنم بخوابم و بروم هرجا که می خواهم.حالا حال کسانی را می فهمم .حال خوش پیوستگی شان را.به صدای تو گوش می دهم .قصه می خوانی .چندان هم کوتاه نیست.یاد پارک های دم کانال می افتم و صبح هایش.چرا؟!

امشب از همه چیز می نویسم .دیوانه دیده ای؟باید به خواب بروم.باید بیایی .اینجا

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۶ ، ۲۱:۲۳
یونا یونا